تبليغاتX
كورد ژورنالیست - بابا! بابا یعقوب! خیلی دوستت دارم
 
كورد ژورنالیست
 
 
 

دختر یعقوب مهرنهادشیشه های پنجره یخ زده است, اتاق گرمای پارسال را ندارد, بوی آشنای تو در همه جا خزیده است, حتی پستوها و دخمه ها در دوریت مویه می كنند.

باباجون, یادته می گفتی هیچ جا بی من نمی ری, اون موقع ها كه می رفتی توی شهرهای دیگر, من وقتی گریه می كردم, قول می داد تا شب برگردی, وقتی شب می آمدی, دیگر شب رنگ شب نداشت. امیدی بود كه سحر می رسه!

تا اینكه, اون روز همه چیز یك دفعه شب شد, شب تاریك و سیاهی كه هیچوقت به صبح نرسید.

اون روزی كه رفتی من مثل همیشه منتظر بودم تا برگردی, خورشید یواش یواش داشت می رفت پشت ابر, اما تو نیومدی, كم كم جای اون رو ماه گرفت, ستاره ها چشمك زنان به من خیره شده بودند و من به در, اما باز تو نیومدی. سیاهی داشت رخت می بست من پشت پنجره خوابم برده بود, دوباره خورشید اومد و من را بیدار كرد, اما باز تو نیومدی, بعد من شنیدم كه تو رفتی زندون.

آخه زندون جای آدمای بد بود, نه جای بابای من, اما آدم بدها می گفتند كه تو بدی, اونها تو رو كتك زدند, حتی عمو رو هم بردند و كتك زدند, همیشه مامان و مامان بزرگ گریه می كردند و دعا می كردند, اما من به این فكر می كردم كه بابا یعقوب هیچ جا بدون من نمی ره.

هر روز پشت پنجره منتظر بودم بیایی, اما روزها گذشت, هفته ها , ماهها.... بازم هم نیامدی!

یك روز شنیدم كه قرار است تو را اعدام كنند, مثل همونهایی كه یك روز توی میدون شهر اعدام كرده بودند, احساس می كردم دیگر دنیا برام قابل تحمل نیست, اصلا نمی تونستم به این فكر كنم كه شبها بهت نگم شب بخیر, من هر شب عكست را بغل می كردم و باهاش حرف می زدم, من وعكست توی خیال با هم می رفتیم به سرزمین هایی كه دوست داشتیم قشنگ و زیبا باشند, آرزو می كردم كه تو برگردی,باز هم باهم بریم اما همه اینها آرزو بود....

تو رفتی تك و تنها, بدون من!

مامان می گه تو ستاره شدی چون خوشبختی را برای همه می خواستی!

امروز كه همه آمده بودند خانه ما همه گریه می كردند, همه اسم تو رو می آوردند, حتی دخترهایی كه من تا بحال ندیده بودم, یكی شون می گفت تو رو مثل باباش دوست داره!

من تازه فهمیدم كه تو فقط برای من بابایی نبودی و خیلی ها بودند كه تو رو مثل من دوست داشتند و الان دیگر كسی نیست كه بهش بگن شب بخیر!

بابایی دلم می خواست اونقدر بزرگ بودم كه می تونستم بیشتر باهات حرف بزنم, اما همه چیز بین ما خیلی زود به افسانه تبدیل شد, خیلی زود من و تو رو جدا كردند.

اما امروز كه دیدم چقدر مردم شهر تو رو دوستدارند, تصمیم گرفتم دیگر گریه نكنم, می خوام همون دختری باشم كه تو می خوای و مثل خودت خوشبختی را با همه تقسیم كنم.

بابایی می دونم از یكی از اون ستاره ها تو هستی و الان داری به من نگاه می كنی, حتما حرفهام رو شنیدی؟ مگه نه؟

بابا! بابایی! خیلی دوستت دارم, به امید روزی كه در سرزمینمان دیگر هیچ دختری برای باباش گریه نكنه, شب بخیر!

منبع

آژانس ایران خبر - ۱۳۸۷/۵/۱۷

 |+| نوشته شده در  2008/8/9ساعت 13:31  توسط كورد ژورنالیست  |